انجماد روشن

 

... و برف
این آیه بی‌تفسیر رحمت
این انجماد روشن نور
یادآوری می‌کند
حالم را که به رنگ بارانی سیاهم است:
«و انزلنا الیکم نوراً مبینا»

عباس کریمی
تهران/ ۲۶ آذر ۹۱

تقدیر

کنج امروز مانده ام تا تو                           حرف امروز من؛تو، فردا؛ تو

سهم فنجان لحظه هایم شد                    چای های نخورده ام با تو

حالا كه آسمان دلم وا نمي‌شود

پيش غزل

نمي‌دانم از جبر زمانه است يا از سر اشتباهاتي كه گاه گردن روزگار مي‌اندازيم و گاهي نيز گردن آدم‌هايي كه سعه صدرشان بلاي جانشان مي‌شود و اما؛ دم بر‌نمي‌آورند هر چه اجحافشان مي‌كنند و هر چه تهمت مي‌شنوند...

به هر حال

اين غزل براي همه عزيزانم كه به دلم نزديكند و از نگاهم دور و حيف و هزاران حيف كه شعله اشتياق ديدارشان را بايد به شكر سايه‌سار راحتي كه در آنند خاموش كرد و به گفتن غزلي اكتفا.

 

حالا كه آسمان دلم وا نمي‌شود

 

هي تاب مي‌خوري لب آونگ خاطرم...وقتي كه نيستي؛ به خيالي دلم خوش است

اين روزهاي تلخ ِ زمستان نرفته را با خاطرات سبز شمالي دلم خوش است


هي نيستي و هي نفسم واژه مي‌شود تا مثنوي‌نشين لبت مولوي شوم

بي شمس چشم‌هاي تو ابري است خلوتم، لختي بتاب؛ من به مجالي دلم خوش است


با من كه نيستي به غزل مي‌برم پناه، اين لحظه‌هاي گمشده را خواب مي‌كنم

لبخند تو بهار- كه مهمان خانه نيست با غنچه‌هاي قرمز قالي دلم خوش است


دل حافظيه است و تفال كه مي‌زنم بخت از دهان دوست نشانم نمي‌دهد

وقتي كلاغ قصه به تقدير مي‌رسد، ديگر چه حاجت است به فالي؟ دلم خوش است!


فرقي نمي‌كند غم من قالبش چه است، شعري هميشه‌ام كه رديفش به نام توست

يك بوسه، يك نگاه، كمي وقت گم شدن... اما تو نيستي... به خيالي دلم خوش است


سمت تو كفش‌هاي دلم جفت مي‌شود افسوس پاي رفتن من خواب رفته است

حالا كه آسمان دلم وا نمي‌شود كنج قفس به پرپر بالي دلم خوش است  

 

پس غزل

تذكر؛ آرام جان هر انسان است چرا كه آدمي با نسيان عجين است و هر كه به او تذكر دهد از سر دوستي است و محبت و بايد بر آن قدر گذاشت و به گوش جان شنيد. فقط بايد در اين راه همه جانبه نگريست چرا كه قضاوت درباره ديگران راحت است وقتي در راحت باشي و رنجي را كه در پس مه غربت و دود آتش دوري دارند نبيني و اكتفا كني به لبخندي كه روي صورتشان نقاب مي‌كنند ...  پس هنگام قضاوت به جاي بي‌لطفي ؛ بي‌طرف باشيم تا از افشاي هويتمان نيز نترسيم كه خداوند متذكران را دوست دارد.

ماجرا

 

سوز ترانه هست و گداز صدا کم است

در غربت همیشه ما آشنا کم است

عیسای انتظار دلم رفته بر صلیب

یادم نبود؛ قوت این شانه‌ها کم است

یادم نبود؛ مردم ِ از عشق بی‌خبر!

شوق وقوع معجزه بین شما کم است

تقصیر عشق نیست اگر قبله خالی است

در ازدحام؛ مسجد و دست دعا کم است

با من که نیستی همه‌ام کفر می‌شود

بی تو میان معبد مهرم خدا کم است

لبریز خاطرات خوش رفته ام اگر؛

این روزها عبور وفا سمت ما کم است

*******

سر می‌زنی دوباره از انبوه خلوتم

وقتی که در کتاب دلم ماجرا کم است

حکایت دل و دار

 

چقدر ماه بشمرم شبانه‌هاي انتظار

                          چرا صدا نمي‌كني مرا از اين هميشه‌زار؟

دچار شك بودنم بدون تو كه مي‌زنم

                          يكي به ميخ جبر، چكشي به نعل اختيار

نه اين كه پشت سر پلي نمانده باشدم ولي...

                          رجوع من بدون تو؛ حكايت دل است و دار 

دو ريل رفته تا ابد، دو خط تا تو منتشر

                          در ايستگاه بهتم و دلم نشسته در قطار

اگر چه" از شبي چنين سپيده سر نمي‌زند"

                          "نشسته‌ام در انتظار اين غبار بي سوار" *

سوار سرنوشت من نمي‌رسد به شهر تو

                          كه فرصتي نمي‌دهد به من دوباره روزگار

خدا سپرده‌ام تو را پناه غربتت شود

                           نباش فكر عزلتم، مرا به عشق واگذار

                                                             

                                                                                * بیتی از استاد ابتهاج

 

رسم دنیا

 

کنج آیینه ای غبارآجین، صورت مرد خسته‌ای پیداست 

ماه از آسمان او خالیست، نیمه شب‌های او چه بی‌فرداست

بختک افتاده روی احساسش، بسترش خالی از تن خواب است

پلک او خواب را نمی بندد، نام شب‌های او همه یلداست

لحظه هایش دچار انکارند، زندگی را مدام می میرد

روزهای گذشته یا فردا؛ درد او نیست، غصه اش حالاست

می‌گریزد چو سایه از مردم، بس که از سادگی رکب خورده

غرق اندوه ماندن و رفتن، خسته از کشف یک دروغ از راست

بغض‌آویز خاطراتی تلخ، خیس یک خلوت خیال اندود

سرخ از زخم کهنه تقدیر، ساکت اما درون او غوغاست

ماه‌هايش همیشه اسفند است بی گذر مانده روز و شب‌هایش

سررسید دلش ندارد عید، برف بر قله دلش پيداست

مثل کشتی که مانده در طوفان، چشم او در تلاطم عشق است

ترس یک ناخدا ز طوفان نیست؛ دشمن و دوستش یکی؛ دریاست

حال و روزش همیشه بارانی ، پیش مردم ولی نمی گرید

رسم دنیاست؛ بوده تا بوده، مرد در لحظه بلا تنهاست

غصه وغزل

به مناسبت 31 ارديبهشت

كه گاه ورودم  به  دنيا شد

 

دست من نيست آمد‌و‌شدنم؛ چاره‌اي نيست، جز گذر چه كنم؟

من در اين قهوه‌خانه؛ قليانم، آتشم هست روي سر، چه كنم؟

سهم من از تو غير تنهايي؛ هم‌نشيني غصه  وغزل است

خلوتم خالي است از شادي، ازغمت هم كنم حذر، چه كنم؟

هي شبيه هميشه مي‌خندي كنج قابي به گوشه ذهنم

انحناي لبان خندانت، ضرب تيغ است، بي سپر چه كنم؟

نيستي آسمان من خيس است روزهاي بدون خورشیدت

شب، گرفتم تمام ماه شود؛ من ِ بي ماه تا سحر چه كنم؟

نيست با اين‌كه تا ابد دوري، از محاق تو باز دلگيرم

طالعم نيست پيش من باشي؛ عقربم هست در قمر، چه كنم


شبانه

پیش غزل:

مرد باید که مرد باشد

آتشفشان درد

ولی سرد

                                محمد زهری

 

شبانه

 

مثل یک دفتر حضور و غیاب، لحظه هایم دچار تکرارند

پلک هایم تو را نمی بندند، نیمه شب های من چه بیدارند

رد پای سلام پیدا نیست در خیابان روشن دیدار

بی تو پسکوچه های دلتنگی؛ در مسیر "خدانگهدارند"

جای تو پر شد از شب اول؛ روی تختم لمیده بیداری!

مونس دست های من شب ها، پرزهای پتوی گلدارند

بهتر از این نمی شود دنیا، شک نکن من همیشه خوشحالم

غصه های مرا چه می پرسی؟ پشت لبخندهای انکارند

چشم هایم دو کوه یخ اما، سینه ام؛ استوای دلتنگی

ابرهای حمایل دردم بغض های مرا نمی بارند

                          

لحظه تا لحظه رنگ می بازد چهره شهر مثل آدم ها

قلب یکرنگ کوله را بردار؛ مردم اینجا به عشق شک دارند

 

پس غزل:

از همه عزیزانی که با نظراتشون این واژه های منظوم را به شعر دعوت می کنند ممنونم

از تمام دوستانی هم که با دعوت این حقیر چشمهایم را منور به اشعار و متون زیبایشان می کنند متشکرم

و

سپاسگذار همه شما عزیزانی هستم که بر من منت گذاشتید و به نشست بررسی کتابم در سرای اهل قلم نمایشگاه آمدید. به ویژه خانم ها موسوی، ابراهیمی، شاه قلی، پورصالحی، راهپیما، عبادتی، مهابادی و دوستان خوبم مهرداد نصرتی، همایون نصرتی، سید مهدی موسوی تبار، هومن اصلانی، مهدی بداقی، مرتضی لطفی، امیر فتوحی نیا، محمدسعید حسینی، یاسر سماوات، احسان عباسلو، جواد رحیمی، مهدی کاموس و خشایار خستگی ناپذیرعزیز که لبش جز با لبخند سر آشتی ندارد

متن گزارش نشست در رسانه ها

نشست کتاب "کتاب و کتابخوانی" در ایبنا 

خبرگزاری فارس

روزنامه اعتدال

سایت ارشاد تهران

باشگاه خبرنگاران جوان

روزنامه خراسان

وبلاگ داستان مقاله

 راوی 

خبرگزاری ایکنا

بغض

برای دنیا عزتیان که کوچه باغ سکوتش از گل شعر لبریز است

بغض

چه قدر كشته مي‌شود دلم، ببين چه بي‌گناه

چه قدر مثل خسته‌ام، شبيه روي شب سياه

تو چند كشته مي‌دهي براي حفظ يك غزل

همين كه لشكر عطش هجوم مي‌برد به آه؟

هجوم پيش و هم ز پس، سپس؛ به چادر نفس

هوا كه حبس مي‌شود؛ تويي و بغض راه‌راه

هميشه چكه مي‌كند از آسمان خيس شب

كه باز تيره مانده‌ايم و ابر بسته راه ماه

كجاست كاروان خنده‌ات توقفي كند

كنار بغض يوسفم كه مانده در گلوي چاه

به عشق سر رسيدن سوار نور شعر تو

هزار طاق نصرت دل است ابتداي راه

دیدار

پيش‌غزل:

حيرت دميده‌ام گل داغم بهانه‌اي است

طاووس جلوه‌زار تو آيينه‌خانه‌اي است

بيدل

  

دیدار

 

ناگهان بود يورش كابوس، خواب ترد شبانه‌ام گم شد

موج دلواپسي به پلكم ريخت، خيس دريا كرانه ام گم شد

 

قبل كابوس خواب مي‌ديدم مي‌رسيدي و ماه مي‌خنديد

بي‌هوا وقت كوچه را بلعيد، راه مهمان خانه‌ام گم شد

 

گم شدي سينه‌ام زمستان شد، باد آويز شاخه‌ها يخ كرد

بهمني از سكوت لب را بُرد، استواي ترانه‌ام گم شد

 

ابر در ابر سايه مي‌روييد، ماه پنهان‌ترين حقيقت بود

نور خواب ستاره را مي‌ديد...در سياهي زمانه‌ام گم شد

 

شد دودل پلك بسته تصميم بين كابوس و ترس بيداري

عشق ماند و دوراهي ترديد...اين وسط؛ عاشقانه‌ام گم شد

 

آخرين تير تركشم شعري شد بخوانم برايت، اما حيف...

بغض از واژه‌هاي من آويخت، دوردست نشانه‌ام گم شد

 

وحشت از رفتن تو، دلتنگي بود يا خستگي...نمي‌دانم!

كوله بستم تو را ز پي، اما؛ بي‌خبر حجم شانه‌ام گم شد

 

داغ از باغ خاطرم روييد، زخم من بي‌بهانه‌اي گل داد

پلك من باز شد به تنهايي، بي تو آيينه‌خانه‌ام گم شد

مثل خستگی

 

روی میزم لمیده دلتنگی، قرصی اما کنار لیوان نیست

حال من مثل خستگی خوب است، چشم هایم به وقت باران نیست

روی تختم پلنگ بیماری، غرق رویای برکه ماه است

ماه؟ امشب چه قدر آرام است! گیسوان شبم پریشان نیست!

ساعت از گاه آمدن رد شد، شهر از ازدحام بیرون است

نیمه شب لطف دیگری دارد؛ غیر یاد تو در خیابان نیست

تب لبم را انار می ریزد، لرز از استخوان می آویزد

زمهریر و جهنمم، آخر؛ پای عشق تو ماندن آسان نیست

عشق دارد کتاب می خواند؛ سینه ام مثنوی نشین، اما

بی "فروغ"م، بدون خورشیدت؛ غیر"دیوار" سرد "عصیان" نیست

لحظه هایم "اسیر" تنهایی است، بی تو از عاشقانه دلگیرم

دوستت دارم ونمی دانی، از خداوند گرچه پنهان نیست

خیس شعر

 

نیمه ای سبز و نیم دیگر سرخ

 سیب قلبی که در تو و در من

روح تنها و جسم زندانی

حجم داغی میان پیراهن

 

آسمانی که نیمه خورشید است

 نیم دیگر تمام بارانی

روی هر شعر می چکد انگار

نقطه های سیاه زندانی

 

لحظه ام را نشسته عطر حضور

که تو در واژه زار پنهانی

مثل خاکی که می خورد باران

خیس شعر توام ؛ نمی دانی

گاهِ رویا

 

زیر کتف اعتمادم دشنه ای جامانده است

باور ناسور من با زخم تنها مانده است

 

شب چو ماه خاطرت مد می کند در چشم من

صبحدم برگونه هایم ردٌ دریا مانده است

 

گربه شک در کبوترخانه روحم پرید

بالشی از پَر برای گاهِ رویا مانده است

 

بوی سیب از سمت وسواسم نمی آید ولی

روی دستان گناهم عطر حوا مانده است

 

خشت اول؛ دست معمار دلم لرزیده بود

عشق- این دیوار کج- محو ثریا مانده است

   

خندهِ تکرار دارد روی لب اوقاتِ من

مردی از آینده در دیروزِ حالا مانده است

وصل باران

برای دنیا عزتیان

و

ظرافت های وصف ناشدنی روح بلندش

 

محاق


خسته‌اي آنقدر؛ چاهت هست و اي... آه تو نيست
با منی یا بی منی؛ امروز همراه تو نيست


خسته‌اي و چشم‌هايت ميشي عصري تَرَند
حتم دارم غصه داري؛ چشم‌ها زيباترند


شعر آبي‌هاي مدٌٍ ماه را دارد نگات
ردپايي خيس دارد بر مسير گونه‌هات

در نماز نيمه‌شبهايت دعا گم كرده‌اي؟
سيب سرخي چيده‌اي يا قصد گندم كرده‌اي؟


سرو بالا را نبينم خم كني اين روزها
خنده‌هايت را نبينم كم كني اين روزها


جان ماه خنده‌هايت در بيا از اين محاق
وصل باران مي‌شود نزديك؛ بس كن اين فراق

 

دلتنگ ردپای بهار

 

دلتنگ ردپای بهار

 

بیخود نشسته ام به تماشا دوباره را،این لحظه های شب زده فردا نمی شود

گیرم  رسد ز راه سحر_فرض بر محال_، دردی دوا ز ظلمت حالا نمی شود

 

ابر از همیشه می چکد و ماه؛ خیس خواب، اجبار تلخ قهوه و فالی که الکن است

دیدیم از قضا چه که آرد قَدَر ز پی؟ خط خورده است طالع و خوانا نمی شود

 

پسکوچه های سینه حکومت نظامی است، دیگر غزل نمی کند از سمت لب عبور

نجوای عاشقانه کاغذ،قلم، دوات؛ غربت زدای خلوت اینجا نمی شود

 

یاسی نمانده بر سر دیوارهای دل، دلتنگ ردپای بهار است سینه سار

در خانه های خواب خیابان ذهن ما یک پنجره دچار تماشا نمی شود

 

آیینه های رفته ز تصویر خسته اند، اما به انعکاس شب عادت نکرده اند

با اینکه دست معجزه از پشت بسته است، گوش امید معبر لالا نمی شود

 

تاریک مانده ایم و جلایی نداده ایم، اقبال اختران سیاهی نشسته را

تا وا نمی کنیم به خورشید روزنی؛ بخت سحر _قسم به خدا_وا نمی شود

 

دی شیخ بی چراغ پی نور می دوید ، انسان آرمانی او یک سوال شد:

فانوس کشته شب و خواب مدام شهر، یک مرد بین این همه پیدا نمی شود؟

 

خلوت تکرار

 

آنجا که سقف خیس دلتنگی، آوار چشمت می شود گاهی

پا می گذاری روی احساسم با اینکه می دانم نمی خواهی

 

وقتی غریبی می کنی با دل؛ از دردهایم شعر می روید

بی علت، از من، سمت نامعلوم؛ دل می بری و می شوی راهی

 

بین سکوت و بغض پنهانم تو می روی و درد می خندد

در عنفوان بارشی دیگر می میرم از اندوه بی چاهی

 

حافظ جوابم می کند حتی، در من غزل مستی نمی ریزد

گم می شوم در خلوت تکرار- دریاچه تنهای بی ماهی-

 

دلتنگ بارانی که درراهست، دنبال شعری خیس می گردم

جوهرنشین یک قلم، یک حس، حک می شوم بر کاغذی کاهی

 

سیب

 

پيش از آنی كه با غزل آيي، دفترم شروه­زارِ ماتم بود

ماه برکویِ دل نمي‌تابید، خانه­ام انتهای عالم بود  

 

کنجِ آيینه‌ام نمی­خندید برقِ سوسوی کوکبِ بختم

بي‌سحرگاهِ خندهِ خيست، باغ بي‌باغ، قحطِ شبنم بود

 

تا رسیدی خدا تبسم کرد، با عبور تو کوچه پیدا شد

قبل از آني كه بگذري از دل، عطر در انحصارِ مريم بود

 

محوِ شب مانده بودم و مبهوت از خیالی که با تو زیبا شد

قد كشيدي از عمق احساسم، لرزِ قلبم چو شانهِ بم بود

 

بينِ عقل و جنون غزل روييد، شانه در شانه، خستگي خوابيد

دستِ عشقت چه قدرتي دارد، كارد آن سوي استخوانم بود

 

چشم‌هايت مرا صدا مي‌كرد، روح من سر به زير مي‌انداخت

رد شدم آزمون جرات را، درصد عشق‌بازي‌ام كم بود

 

ماه؛ بين من و تو قسمت شد، عشق از روي سادگي خنديد

جاي انگشت‌هاي حوا ماند روي سيبي كه دست آدم بود

آداب بیقراری

شب های بی تکلم؛ ایام بی قناری

کنج گلوی احساس زخمی نشسته کاری

 

دیگر نمانده انگار حرفی برای گفتن 

وقتی که دفترم را قصد غزل نداری

 

از من مخواه ای عشق، چشم انتظار باشم

بس کن عزیز من؛ دل، تا کی امیدواری؟

 

تا کی پلنگ مانی در ابروند بی ماه؟

تا کی تپیدن دل در وضع اضطراری؟

 

ای خیس و خسته من؛ بغض شکسته من!

در خود ببار! این است: آداب بیقراری

نشست کتاب "کتاب و کتابخوانی" تالیف عباس کریمی

 

نشست بررسی کتاب "کتاب و کتابخوانی"

عباس كريمي، نويسنده "كتاب و كتابخواني" از مجموعه 10 جلدي "دستاوردهاي فرهنگي انقلاب" گفت: آنچه از آمار قبل از انقلاب بدست آمده، حدود 212 ناشر و انتشار سالانه 2 هزار عنوان كتاب را شامل مي‌شود. اين در حالي است كه اكنون با افزايش 25 درصدي، سالانه حدود 53 هزار عنوان اثر به چاپ مي‌رسند./
به گزارش خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)، به نقل از ستاد خبري سراي اهل قلم، نشست نقد و بررسي مجموعه كتاب‌هاي "دستاوردهاي فرهنگي انقلاب"، عصر ديروز (15 ارديبهشت 89)، با حضور؛ مهرداد نصرتي، عباس كريمي و صديقه موسوي در سراي اهل قلم بيست‌وسومين نمايشگاه بين‌المللي كتاب تهران، برگزار شد.

در اين نشست كه با هدف معرفي و نقد مجموعه 10 جلدي "دستاوردهاي فرهنگي انقلاب" برگزار شده بود، فقط "كتاب و كتابخواني" نوشته عباس كريمي، از اين مجموعه مورد بررسي قرار گرفت.

مهرداد نصرتي در ابتداي اين نشست، با اشاره به تعبيري از محمدرضا شفيعي كدكني، استاد دانشگاه، با عنوان "كتاب‌هاي ساندويچي"، براي اين قبيل آثار، سخنراني خود را آغاز كرد و اظهار داشت: درعصر حاضر كه سرعت، حرف اول را مي‌زند و فرصتي براي مطالعه كتاب‌هاي حجيم نيست، آثاري مانند اين مجموعه و مانند رباعي در شعر، كوتاه و گوياي نياز مخاطبند.

وي با اشاره به سرفصل‌هاي جلد هفتم اين مجموعه، "كتاب و كتابخواني"، با موضوع روايت وضعيت كتاب و كتابخواني قبل از انقلاب؛ دوره قاجار و پهلوي و نيز دوران پس از انقلاب، گفت: هر يك از اين موضوعات، قابليت بررسي جداگانه در كتابي مستقل دارند كه كريمي، آن‌ها را در قالبي آماري و اجمالي ارايه داده و اين آمارها تا حدودي خارج از چارچوب تحليلي و كاركردي قرار دارند.

اين نويسنده، درباره كتاب‌هاي با قطع جيبي مجموعه "دستاوردهاي فرهنگي انقلاب" تصريح كرد: رسالت اين آثاراين است كه در يك نشست خوانده شوند و حداقل معرفت را به مخاطب ب دهند. اما "كتاب و كتابخواني"، اثر عباس كريمي فراتر رفته و با نگاه آماري و انتقادي همراه است.

وي آمارهاي مبني بر بالارفتن فرهنگ كتابخواني را مورد انتقاد قرار داد و خاطر نشان كرد: بايد مشخص شود كه آيا اين آمارها، مطالعات كتاب‌هاي درسي و نشريات را هم در بر مي‌گيرند يا خير؟ در واقع برخي آمارگيري‌ها، فارغ از هيجان‌هاي زمان خاص خود نيست. برخي آثار تحت تاثير شرايطي منتشر مي‌شوند و سرانجام براي مدتي طولاني به چاپ نمي‌رسند.

اين منتقد درباره افراد مسئول در حوزه كتاب و كتابخواني گفت: افرادي از جنس كتاب بايد براي سامان دادن به اين حوزه فعاليت كنند. كساني كه عمري را در راه كتاب گذرانده‌اند.

در ادامه اين نشست عباس كريمي، نويسنده "كتاب و كتابخواني" از مجموعه 10 جلدي "دستاوردهاي فرهنگي انقلاب"، درباره نگاه آماري‌‌‌اش در اين اثر اظهار داشت: ابتدا قرار بود در اين كتاب، مروري به وضعيت نشر و كتابخواني دوران قبل و بعد از انقلاب شود؛ بر همين اساس آنچه از آمار قبل از انقلاب بدست آمده، حدود 212 ناشر و انتشار سالانه 2 هزار عنوان كتاب را شامل مي‌شود.

وي ادامه داد: اين در حالي است كه اكنون با افزايش 25 درصدي، سالانه حدود 53 هزار عنوان كتاب به چاپ مي‌رسند. همچنين علاوه بر افزايش كمي، به لحاظ كيفي نيز پيشرفت‌هايي صورت گرفته است. در واقع با ايجاد تنوع و تكثر در كار نويسندگي، آثار بيشتري منتشر و عرضه خواهند شد.

كريمي با اشاره به منابع آماري به كار رفته در تدوين "كتاب و كتابخواني" خاطر نشان كرد: آمارهاي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، خانه كتاب، وزارت فرهنگ و علوم قبل از انقلاب و ناشران فعال در آن دوره، در تدوين اين اثر به كار رفته‌اند. در بررسي‌هاي صورت گرفته نيز، پس از پيروزي انقلاب اسلامي بيشترين نشر، حوزه كتاب‌هاي ديني را در برگرفته است.

اين نويسنده در پايان با ارايه تعريفي از كتابخواني مبني بر خواندن هر كتاب با ميل و رغبت براي افزايش سطح آگاهي، درباره انتشار مجموعه‌اي از آمار نشر گفت: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي هر ساله مي‌تواند آمار نشر را در قالب "كتاب سال" و براي سهولت در كار پژوهشگران منتشر كند.

"ایران و جهان"، "مسجد و نماز"، "انتظار و عاشورا"، "کتاب و کتابخوانی"، "حوزه و دانشگاه"، "جهاد و شهادت"، "مطبوعات، رادیو و تلویزیون"، "فرهنگ ساده زیستی"، "زنان و اجتماع" و "مدرسه و آموزش" عناوین کتاب‌های مجموعه 10 جلدی "این روزها" هستند.

مجموعه 10 جلدی "اين روز‌ها" با موضوع دستاورد‌هاي فرهنگي انقلاب اسلامي ايران، توسط موسسه فرهنگي سافيا و با مشاركت سازمان فرهنگي و هنري شهرداري تهران منتشر شده است.