حالا كه آسمان دلم وا نميشود
پيش غزل
نميدانم از جبر زمانه است يا از سر اشتباهاتي كه گاه گردن روزگار مياندازيم و گاهي نيز گردن آدمهايي كه سعه صدرشان بلاي جانشان ميشود و اما؛ دم برنميآورند هر چه اجحافشان ميكنند و هر چه تهمت ميشنوند...
به هر حال
اين غزل براي همه عزيزانم كه به دلم نزديكند و از نگاهم دور و حيف و هزاران حيف كه شعله اشتياق ديدارشان را بايد به شكر سايهسار راحتي كه در آنند خاموش كرد و به گفتن غزلي اكتفا.
حالا كه آسمان دلم وا نميشود
هي تاب ميخوري لب آونگ خاطرم...وقتي كه نيستي؛ به خيالي دلم خوش است
اين روزهاي تلخ ِ زمستان نرفته را با خاطرات سبز شمالي دلم خوش است
هي نيستي و هي نفسم واژه ميشود تا مثنوينشين لبت مولوي شوم
بي شمس چشمهاي تو ابري است خلوتم، لختي بتاب؛ من به مجالي دلم خوش است
با من كه نيستي به غزل ميبرم پناه، اين لحظههاي گمشده را خواب ميكنم
لبخند تو – بهار- كه مهمان خانه نيست با غنچههاي قرمز قالي دلم خوش است
دل حافظيه است و تفال كه ميزنم بخت از دهان دوست نشانم نميدهد
وقتي كلاغ قصه به تقدير ميرسد، ديگر چه حاجت است به فالي؟ دلم خوش است!
فرقي نميكند غم من قالبش چه است، شعري هميشهام كه رديفش به نام توست
يك بوسه، يك نگاه، كمي وقت گم شدن... اما تو نيستي... به خيالي دلم خوش است
سمت تو كفشهاي دلم جفت ميشود افسوس پاي رفتن من خواب رفته است
حالا كه آسمان دلم وا نميشود كنج قفس به پرپر بالي دلم خوش است
پس غزل
تذكر؛ آرام جان هر انسان است چرا كه آدمي با نسيان عجين است و هر كه به او تذكر دهد از سر دوستي است و محبت و بايد بر آن قدر گذاشت و به گوش جان شنيد. فقط بايد در اين راه همه جانبه نگريست چرا كه قضاوت درباره ديگران راحت است وقتي در راحت باشي و رنجي را كه در پس مه غربت و دود آتش دوري دارند نبيني و اكتفا كني به لبخندي كه روي صورتشان نقاب ميكنند ... پس هنگام قضاوت به جاي بيلطفي ؛ بيطرف باشيم تا از افشاي هويتمان نيز نترسيم كه خداوند متذكران را دوست دارد.