غصه وغزل

به مناسبت 31 ارديبهشت

كه گاه ورودم  به  دنيا شد

 

دست من نيست آمد‌و‌شدنم؛ چاره‌اي نيست، جز گذر چه كنم؟

من در اين قهوه‌خانه؛ قليانم، آتشم هست روي سر، چه كنم؟

سهم من از تو غير تنهايي؛ هم‌نشيني غصه  وغزل است

خلوتم خالي است از شادي، ازغمت هم كنم حذر، چه كنم؟

هي شبيه هميشه مي‌خندي كنج قابي به گوشه ذهنم

انحناي لبان خندانت، ضرب تيغ است، بي سپر چه كنم؟

نيستي آسمان من خيس است روزهاي بدون خورشیدت

شب، گرفتم تمام ماه شود؛ من ِ بي ماه تا سحر چه كنم؟

نيست با اين‌كه تا ابد دوري، از محاق تو باز دلگيرم

طالعم نيست پيش من باشي؛ عقربم هست در قمر، چه كنم


شبانه

پیش غزل:

مرد باید که مرد باشد

آتشفشان درد

ولی سرد

                                محمد زهری

 

شبانه

 

مثل یک دفتر حضور و غیاب، لحظه هایم دچار تکرارند

پلک هایم تو را نمی بندند، نیمه شب های من چه بیدارند

رد پای سلام پیدا نیست در خیابان روشن دیدار

بی تو پسکوچه های دلتنگی؛ در مسیر "خدانگهدارند"

جای تو پر شد از شب اول؛ روی تختم لمیده بیداری!

مونس دست های من شب ها، پرزهای پتوی گلدارند

بهتر از این نمی شود دنیا، شک نکن من همیشه خوشحالم

غصه های مرا چه می پرسی؟ پشت لبخندهای انکارند

چشم هایم دو کوه یخ اما، سینه ام؛ استوای دلتنگی

ابرهای حمایل دردم بغض های مرا نمی بارند

                          

لحظه تا لحظه رنگ می بازد چهره شهر مثل آدم ها

قلب یکرنگ کوله را بردار؛ مردم اینجا به عشق شک دارند

 

پس غزل:

از همه عزیزانی که با نظراتشون این واژه های منظوم را به شعر دعوت می کنند ممنونم

از تمام دوستانی هم که با دعوت این حقیر چشمهایم را منور به اشعار و متون زیبایشان می کنند متشکرم

و

سپاسگذار همه شما عزیزانی هستم که بر من منت گذاشتید و به نشست بررسی کتابم در سرای اهل قلم نمایشگاه آمدید. به ویژه خانم ها موسوی، ابراهیمی، شاه قلی، پورصالحی، راهپیما، عبادتی، مهابادی و دوستان خوبم مهرداد نصرتی، همایون نصرتی، سید مهدی موسوی تبار، هومن اصلانی، مهدی بداقی، مرتضی لطفی، امیر فتوحی نیا، محمدسعید حسینی، یاسر سماوات، احسان عباسلو، جواد رحیمی، مهدی کاموس و خشایار خستگی ناپذیرعزیز که لبش جز با لبخند سر آشتی ندارد

متن گزارش نشست در رسانه ها

نشست کتاب "کتاب و کتابخوانی" در ایبنا 

خبرگزاری فارس

روزنامه اعتدال

سایت ارشاد تهران

باشگاه خبرنگاران جوان

روزنامه خراسان

وبلاگ داستان مقاله

 راوی 

خبرگزاری ایکنا

بغض

برای دنیا عزتیان که کوچه باغ سکوتش از گل شعر لبریز است

بغض

چه قدر كشته مي‌شود دلم، ببين چه بي‌گناه

چه قدر مثل خسته‌ام، شبيه روي شب سياه

تو چند كشته مي‌دهي براي حفظ يك غزل

همين كه لشكر عطش هجوم مي‌برد به آه؟

هجوم پيش و هم ز پس، سپس؛ به چادر نفس

هوا كه حبس مي‌شود؛ تويي و بغض راه‌راه

هميشه چكه مي‌كند از آسمان خيس شب

كه باز تيره مانده‌ايم و ابر بسته راه ماه

كجاست كاروان خنده‌ات توقفي كند

كنار بغض يوسفم كه مانده در گلوي چاه

به عشق سر رسيدن سوار نور شعر تو

هزار طاق نصرت دل است ابتداي راه

دیدار

پيش‌غزل:

حيرت دميده‌ام گل داغم بهانه‌اي است

طاووس جلوه‌زار تو آيينه‌خانه‌اي است

بيدل

  

دیدار

 

ناگهان بود يورش كابوس، خواب ترد شبانه‌ام گم شد

موج دلواپسي به پلكم ريخت، خيس دريا كرانه ام گم شد

 

قبل كابوس خواب مي‌ديدم مي‌رسيدي و ماه مي‌خنديد

بي‌هوا وقت كوچه را بلعيد، راه مهمان خانه‌ام گم شد

 

گم شدي سينه‌ام زمستان شد، باد آويز شاخه‌ها يخ كرد

بهمني از سكوت لب را بُرد، استواي ترانه‌ام گم شد

 

ابر در ابر سايه مي‌روييد، ماه پنهان‌ترين حقيقت بود

نور خواب ستاره را مي‌ديد...در سياهي زمانه‌ام گم شد

 

شد دودل پلك بسته تصميم بين كابوس و ترس بيداري

عشق ماند و دوراهي ترديد...اين وسط؛ عاشقانه‌ام گم شد

 

آخرين تير تركشم شعري شد بخوانم برايت، اما حيف...

بغض از واژه‌هاي من آويخت، دوردست نشانه‌ام گم شد

 

وحشت از رفتن تو، دلتنگي بود يا خستگي...نمي‌دانم!

كوله بستم تو را ز پي، اما؛ بي‌خبر حجم شانه‌ام گم شد

 

داغ از باغ خاطرم روييد، زخم من بي‌بهانه‌اي گل داد

پلك من باز شد به تنهايي، بي تو آيينه‌خانه‌ام گم شد