به مناسبت 31 ارديبهشت

كه گاه ورودم  به  دنيا شد

 

دست من نيست آمد‌و‌شدنم؛ چاره‌اي نيست، جز گذر چه كنم؟

من در اين قهوه‌خانه؛ قليانم، آتشم هست روي سر، چه كنم؟

سهم من از تو غير تنهايي؛ هم‌نشيني غصه  وغزل است

خلوتم خالي است از شادي، ازغمت هم كنم حذر، چه كنم؟

هي شبيه هميشه مي‌خندي كنج قابي به گوشه ذهنم

انحناي لبان خندانت، ضرب تيغ است، بي سپر چه كنم؟

نيستي آسمان من خيس است روزهاي بدون خورشیدت

شب، گرفتم تمام ماه شود؛ من ِ بي ماه تا سحر چه كنم؟

نيست با اين‌كه تا ابد دوري، از محاق تو باز دلگيرم

طالعم نيست پيش من باشي؛ عقربم هست در قمر، چه كنم