کنج آیینه ای غبارآجین، صورت مرد خسته‌ای پیداست 

ماه از آسمان او خالیست، نیمه شب‌های او چه بی‌فرداست

بختک افتاده روی احساسش، بسترش خالی از تن خواب است

پلک او خواب را نمی بندد، نام شب‌های او همه یلداست

لحظه هایش دچار انکارند، زندگی را مدام می میرد

روزهای گذشته یا فردا؛ درد او نیست، غصه اش حالاست

می‌گریزد چو سایه از مردم، بس که از سادگی رکب خورده

غرق اندوه ماندن و رفتن، خسته از کشف یک دروغ از راست

بغض‌آویز خاطراتی تلخ، خیس یک خلوت خیال اندود

سرخ از زخم کهنه تقدیر، ساکت اما درون او غوغاست

ماه‌هايش همیشه اسفند است بی گذر مانده روز و شب‌هایش

سررسید دلش ندارد عید، برف بر قله دلش پيداست

مثل کشتی که مانده در طوفان، چشم او در تلاطم عشق است

ترس یک ناخدا ز طوفان نیست؛ دشمن و دوستش یکی؛ دریاست

حال و روزش همیشه بارانی ، پیش مردم ولی نمی گرید

رسم دنیاست؛ بوده تا بوده، مرد در لحظه بلا تنهاست