زیر کتف اعتمادم دشنه ای جامانده است

باور ناسور من با زخم تنها مانده است

 

شب چو ماه خاطرت مد می کند در چشم من

صبحدم برگونه هایم ردٌ دریا مانده است

 

گربه شک در کبوترخانه روحم پرید

بالشی از پَر برای گاهِ رویا مانده است

 

بوی سیب از سمت وسواسم نمی آید ولی

روی دستان گناهم عطر حوا مانده است

 

خشت اول؛ دست معمار دلم لرزیده بود

عشق- این دیوار کج- محو ثریا مانده است

   

خندهِ تکرار دارد روی لب اوقاتِ من

مردی از آینده در دیروزِ حالا مانده است