دلتنگ ردپای بهار

 

بیخود نشسته ام به تماشا دوباره را،این لحظه های شب زده فردا نمی شود

گیرم  رسد ز راه سحر_فرض بر محال_، دردی دوا ز ظلمت حالا نمی شود

 

ابر از همیشه می چکد و ماه؛ خیس خواب، اجبار تلخ قهوه و فالی که الکن است

دیدیم از قضا چه که آرد قَدَر ز پی؟ خط خورده است طالع و خوانا نمی شود

 

پسکوچه های سینه حکومت نظامی است، دیگر غزل نمی کند از سمت لب عبور

نجوای عاشقانه کاغذ،قلم، دوات؛ غربت زدای خلوت اینجا نمی شود

 

یاسی نمانده بر سر دیوارهای دل، دلتنگ ردپای بهار است سینه سار

در خانه های خواب خیابان ذهن ما یک پنجره دچار تماشا نمی شود

 

آیینه های رفته ز تصویر خسته اند، اما به انعکاس شب عادت نکرده اند

با اینکه دست معجزه از پشت بسته است، گوش امید معبر لالا نمی شود

 

تاریک مانده ایم و جلایی نداده ایم، اقبال اختران سیاهی نشسته را

تا وا نمی کنیم به خورشید روزنی؛ بخت سحر _قسم به خدا_وا نمی شود

 

دی شیخ بی چراغ پی نور می دوید ، انسان آرمانی او یک سوال شد:

فانوس کشته شب و خواب مدام شهر، یک مرد بین این همه پیدا نمی شود؟