شب های بی تکلم؛ ایام بی قناری

کنج گلوی احساس زخمی نشسته کاری

 

دیگر نمانده انگار حرفی برای گفتن 

وقتی که دفترم را قصد غزل نداری

 

از من مخواه ای عشق، چشم انتظار باشم

بس کن عزیز من؛ دل، تا کی امیدواری؟

 

تا کی پلنگ مانی در ابروند بی ماه؟

تا کی تپیدن دل در وضع اضطراری؟

 

ای خیس و خسته من؛ بغض شکسته من!

در خود ببار! این است: آداب بیقراری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط عباس کریمی  |